تبليغاتX
وزن دنیا

وزن دنیا

وب نوشت هاي شهرام مدبري

 

"چه کسی کفن را مچاله می‌کند؟ آن‌چه می‌گویند راست نیست.
این جا نه کسی می‌خواند نه کسی به کنجی می‌گرید
نه مهمیزی زده می‌شود نه ماری وحشتزده می‌گریزد
.
این جا دیگر خواستار چیزی نیستم جز چشمانی به فراخی گشوده
برای تماشای این تخته بند تن که امکان آرامیدنش نیست.

این جا خواهان ِ دیدار مردانی هستم که آوازی سخت دارند.
مردانی که هَیون را رام می‌کنند و بر رودخانه‌ها ظفر
می‌یابند.
مردانی که استخوان‌هاشان به صدا درمی‌آید
و با دهان پُر از خورشید و چخماق می‌خوانند.

خواستار ِ دیدار آنانم من، این جا، رو در روی سنگ،
در برابر این پیکری که عنان گسسته است.
می‌خواهم تا به من نشان دهند راه رهایی کجا
ست
این ناخدا را که به مرگ پیوسته است".

                                                   "لورکا"

 

 

چقدر امروز بسیاری از شعر ها و نوشته هایی را که مدت ها فقط می خواندم، ملموسند.و چقدر رویدادهای همگون در طول تاریخ پرتکرار.

دوستی می گفت از منظری اگر در هفت قرن بعد از حافظ ما با بسیاری از شعرهایش احساس نزدیکی می کنیم به دلیل مشابه بودن شخصیت ها، رویدادها و دغدغه های زمان ما و حافظ است.می توان از این هم فراتر رفت و در میان دیگر ملل نیز همین مشابهت را یافت. فقط نام ها عوض شده اند.

امروز آغاز پاییز است.سال هاست، قبل از شروع پاییز بیتابی من آغاز می شود. با غروبهایی که بیش از تابستان رنگ پاییز دارند و بادهایی که بیش از شرجی تابستان بوی خزان.اینجا آنطور که تصورم از پاییز انتظار دارد روی زمین از برگ های خزان کرده پوشیده نمی شود، تابستان همیشه هست مثل خیلی چیزهای دیگر که در تاریخ سرزمین من در جای خود نبوده اند مثل خیلی چیزها که همیشه در جایی که نباید هستند و خیلی چیزها که هیچ وقت در جایی که باید باشند، نیستند.مثل خیلی چیزهای خوب که در زمانشان لگدمال می شوند و سال ها و شاید قرنها بعد بر سر میدان ها مجسمه، و مجسمه هایی که سال ها بعد فرو می افتند.مثل حافظ و سهروردی و خیام و ... که در میان مردگان مردمشان نیز جایی نداشتند و امروز دیگرگونه اند.

اما اکنون به یمن آگاهی و ارتباط اعجاب انگیز انسان ها که زاده ی اندیشه ی شگرف بشر است بزرگ ها بزرگیشان آشکار است و پست ها پلیدیشان در صفحه های کامپیوتر ها و موبایل ها دست به دست می شود. شاید خداوند بدین گونه ستاریت خود را از پلیدی ها برداشته است. و لطف خود را بر ارزش ها آشکارتر نموده. شاید که می خواهد چیزهای بیشتری در جای شایسته ی خود باشند.کافیست به پیرامون خود نگاه کنیم. من خاطرم خونین است.

یاد کسانی که جایشان خالیست آزارم می دهد مثل یاد (بر روی نام کلیک کنید محمد مختاری که مانند وزن همه ی دنیا بر شانه ی این فلات نشسته است. "واگویه"ی ایشان را تقدیمتان می کنم بی هیچ توضیح دیگر، که خودش چیزی را برای گفتن از قلم نینداخته است.

 

 

 

آرامگاه محمد مختاری

"واگویه"

این حنجره مقاومتی معین دارد و گاه چون اکنون هوار می کشد و چنگ می زند در زبان عریان و متورم می شود تارهاش و می ترکد و می پاشد بر این آینه که بند بند انگشتانمان در شکستنش سهیم بوده است.

تکه تکه ی دیدار، در تکه های عصب ، در تکه های غریو، در تکه های تاریک ، در تراشه های پراکنده در شکاف اعماق:

آن گل که پرچم هایش را در باد افشانده است و کاسبرگش چون دهانی افشان ، به واژه های پریشان گلبرگ هایش را می پراکند.

و این ستاره ها و صندلی های معلق که با اشاره ی شمشیر های کهنه ، هنوز تاب می خورند.

و دارها که بر اقیانوس روانند ، و خاک که ذات خود را بر باد یافته است ، و ما که مانده ایم و همین جا مانده ایم و همین جا می مانیم و سرهامان روی صندلی ها تاب می آورد و گیسوانمان آتشی در اقیانوس می زند که در ﺗﻸﻟﺆﺵ اعماق زمین بدرخشد، بدرخشد در خواب ، بدرخشد در بیداری ،بدرخشد در وهم ، بدرخشد در ضمیری که نمی تواند ندرخشد ، همچنان که می درخشد آن روشنای بلند که روان است ، روان بوده است ، روان خواهد بود.

شعری که چکه چکه فرو باریده است ، فرو می بارد و آب ها و طوفان ها را برانگیخته است و بر می انگیزد و آب ها و طوفان ها را آرام کرده است و آرام می کند و ما که گیسو گیسو به راه افتاده ایم و به راه می افتیم و زندان ها که به راه افتاده اند و به راه می افتند و دارها که به راه افتاده اند و به راه می افتند و ویرانه ها و آبادی ها که به راه می افتند و چکه ها که دوباره بخار شده ست و چکه ها که دوباره فرو باریده است و می بارد ، و می بارد تا این نیمه از صراحت خود، در ایمان شقه شقه بنگرد و تکه های ناصافش را به هم بچسباند که تنظیم این شکستگی تمام عمر وقت گرفته ست و سایه روشن شک و یقین و ابهام و وضوحش ، توان بردباری را فرسوده است.

اما چرا به وحشت باید افتاد ؟ که در این بازجست شاید جای انگشتان خویش یا نیاکان یا حتا فرزندانمان را در زنگار آینه پیدا کنیم.

دنیا از این بیان مقطع یا مسلسل آسیبی نمی بیند و از ناموزونی اش نیز طنین موزون شاعران بر هم نمی خورد.

این خط آشنا در عین آسانی دشوار است ، زیرا که خط خویشتن است و لب به واژه هایی می گشاید که عشق در ﺗﺄمل برای خویش پیش از آنکه تنظیمشان کرده باشد ، تعبیرشان کرده است.

پس بنویس ؛ آنچه اکنون می گذرد در ﺷﺄن کیست و آنچه از این معنا باز می یابیم شایسته ی کدام الفاظ است؟

 بنویس روی خاک به اندازه ستاره ،گام هایی روان بوده است و همچنان روان است و این زمین به گام های فرومانده نیز می اندیشد و اندیشیده است و حافظه اش همچنان می انبارد و می انبارد و خطی می شود و در فرصت شهاب که سنگ از ستاره های فرو ریخته به نجوا می افتد با سنگ یا استخوان که فرو می رود در خاک ، و ذره ذره حکایت را باز می گوید.

بنویس اکنون کجاست ، رویامان کجاست ؟ کجاست بند بند استخوان هامان کجاست؟ کجاست حرف های گمشده که می خواست گوش دنیا را کر کند ؟

بنویس آزادی رویای ساده ای است که خاک ، هر شب در اعماق ناپیدایش فرو می رود و صبح از حواشی پیدایش بر می آید و این زبان اگر چه به تلفظش عادت نکرده است ، صدای هجی کردنش را آن سوی سکوت شنیده است.

 بنویس عشق اسم شبی است هنوز ، که ما را در ورطه های دنیا حق حضور داده است و سایه هامان را از دیوارهای کهنه گذرانده است ، و می گذراند اگر چه بوی کهنگی اکنون مشاممان را بیازارد و از چهار جانب ، خو گیریم و اخت شویم و شک کنیم و شک و یقین بیامیزند و میخکوبمان کنند و بر آشوبیم و باز بنویسیم ، که ما همچنان می نویسیم ، که ما همچنان در اینجا ماندیم، مثل درخت که مانده است ، مثل گرسنگی که اینجا مانده است و مثل سنگ ها که مانده اند و مثل درد که مانده است و مثل خاک که مانده است و مثل شب که هنوز مثل روز مانده است و مثل ساعت و نبض و خاموشی ، مثل شعر و فراموشی ، مثل وهن و مثل دوست داشتن ، مثل پرنده ، مثل فقر، مثل شک مثل یقین مثل آتش مثل فکر مثل برق مثل تنهایی مثل فن مثل شبنم مثل خشونت مثل دانایی مثل نسبیت مثل ترس مثل تهور مثل قتل مثل سلول مثل میکرب مثل آرزو مثل عدم حتمیت مثل آزادی و مثل استبداد و مثل هر چیزی که از ما نشانه ای دارد و ما از آن نشانه ای داریم.

ما شاهد شعارها و شعر های خویشتنیم و شاهد یقین و تردید خویشتنیم و شاهد فساد و رشد خویشتنیم و با همین شعاع که آسان می نماید ، قوس دوام را تا اینجا پیموده ایم و دایره هر دم بزرگتر شده است تا ذره ذره ی خویشتن را گرد آوریم و باز به پا شود و باز گرد آوریم وباز حنجره به حنجره بخوانیم و خاموش شویم و باز بخوانیم و لحظه به لحظه رویامان را بنویسیم و خط زنند و باز بنویسیم و باز خط زنیم و باز بخوانیم و باز بنویسیم و باز خط زنند و باز حرف به حرف بنویسیم و باز بنویسیم و باز . . . 

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه دوم مهر 1388 3:6 توسط شهرام مدبری |


 سلام ؛

زماني كه فكر ايجاد وبلاگي شخصي به ذهنم خطور كرد دوست تر داشتم كه به طور خاص به ادبيات و در كنار آن بازتاب شعر امروز كازرون بپردازم.از آن روز بيش از يك سال مي گذرد در طول اين مدت رويدادهايي باعث مي شد كه به اين نكته نيز فكر كنم كه مگر مي شود به ادبيات پرداخت اما از گوشه و كنارش موضوعي ديگر هجوم نياورد و خود را همراه نكند .مطالبي كه هر كدام به گونه اي به اين جامعه و آنچه درون آن است مربوط مي شود.بر اين اساس اگر چه محوريت آن را مي خواهم ادبيات و هنر بدانم. پس "وزن دنيا" را براي نوشتن ساخته ام و هر چه از گلوي قلم بتراود. تا آنجا كه در بضاعت خود مي بينم.

روزگار غريبي ست.براي همه ي ما،براي خواهران و برادرام.بايد باور كنيم كه سخت ترين رياضت تمرين آزاديست و اين يك دوره ي ناگذير است براي همه ي ملت ها.و آنها كه امروز از آن بهره مند شده اند بدون شك اين دوره را سپري كرده اند.و رسيدن به آن نيز جبري است براي تاريخ و اختياري براي ملت ها.اين روز ها عظمت انسان ها را باور كرده ام.

هميشه آغاز مردادماه، سالروز درگذشت شاملوي بزرگ، لمس نزديك تر شعرهايش را به يادم مي آورد و امسال بيشتر از هر سال.اينقدر ملموس كه گويي همين ديروز و امروز سروده شده اند.نمي دانستم از ميان انبوهي از اين شعرها كدامشان را با اين نوشته همراه كنم.هر چند كه از اين گونه كه اين بار مي آورم بسيار است شايد زيباتر و نزديك تر اما شخصن با شنيدن اين شعر و خاطرات اين روزها گريستم براي نداها و سهراب ها و ...

     

 

اشک رازی ست
لبخند رازی ست
عشق رازی ست
اشک آن شب لبخند عشقم بود
قصه نیستم که بگویی
نغمه نیستم که بخوانی
صدا نیستم که بشنوی
یا چیزی چنان که ببینی
یا چیزی چنان که بدانی...........
من درد مشترکم مرا فریاد کن.
درخت با جنگل سخن می گوید
علف با صحرا
ستاره باکهکشان
و من با تو سخن می گویم
نامت را به من بگو
دستت را به من بده
حرفت را به من بگو
قلبت را به من بده
من ریشه های تو را دریافته ام
با لبانت برای همه ی لب ها سخن گفته ام
و دست هایت با دستان من آشناست.
در خلوت روشن با تو گریسته ام
برای خاطر زندگان،
و در گورستان تاریک با تو خوانده ام
زیباترین سرود هارا
زیرا که مردگان این سال
عاشق ترین زندگان بودند.
دستت را به من بده
دست های تو با من آشناست
ای دیر یافته با تو سخن می گویم
بسان ابر که با توفان
بسان علف که با صحرا
بسان باران که با دریا
بسان پرنده که با بهار
بسان درخت که با جنگل سخن می گوید
زیرا که من
ریشه های تو را دریافته ام
زیرا که صدای من
با صدای تو آشناست.

 

                                         "زنده ياد احمد شاملو"

+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم مرداد 1388 1:27 توسط شهرام مدبری |


نون والقلم و ما یسطرون

+ نوشته شده در جمعه نوزدهم تیر 1388 15:44 توسط شهرام مدبری |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X


صفحه نخست
پست الکترونيک


پيوندهاي روزانه

انجمن داستان نویسی کازرون
انجمن شعر شهرستان كازرون
كازرون نوشت
فرهنگسراي نصراله مرداني
آرشيو پيوندهاي روزانه


نوشته هاي پيشين

مهر 1388

مرداد 1388
تیر 1388



پيوندها

دکتر سروش مدبری
سيد محمد علي آل مجتبي
امید فرهادپور
حسين رضوي فرد
امين اسكندري
فريده دهداران
محسن پورمظفر
بهنام دهقاني
احد رييسي
محسن عباسپور
دکتر اسفنديار دشمن‌زياري
مهدي تقي نژاد
دکتر محمود دهقانی
بهادر ریاضی
سمیه مردانی
دختر آریایی
علی نغماچی


    تعداد بازديدها:

Design by : Night Skin