|
وب نوشت هاي شهرام مدبري |
|
|
سلام. از سال گذشته که با آغاز پاییز مطلب قبل را گذاشتم تا حالا که به آغاز گرما رسیده ام غیبتی طولانی محسوب می شود. شاید یکی از دلایلش وزن دنیا باشد. وزنی که نه تابع جاذبه زمین و نه درشتی خود است. وزن هایی که دنیا همه هویتش را از آن گرفته باشد. وزن هایی که گاهی یک نام هستند و گاهی یک نوشته و اندیشه هر چند که هیچ کدام از هم جدا نیستند. و اگر خودخواهی خود را کنار بگذاریم هیچ قوم و ملت و فرهنگی از آن تهی نیست. در بحث اساطیر اینطور تلقی می شود که هر ملت روح واقعی خود را در اساطیرش متجلی می کند. زیبایی ها و زشتی ها را. آرزوها و خواستن هایش را. شاید رویاها نیز چنین باشند.رویاهای بزرگ و متعالی. نه خیال پردازی. رویاهایی که با تلاش و صبر و اندیشه و فداکاری و حماسه واقعیت می شوند. آنها یی که نه برای یک فرد بلکه برای جهانی نوید داده می شوند. برایش مبارزه می شود و انسان هایی عمر خودشان را بر سر آن می گذارند و مهم نیست که در زمان زندگیشان نتیجه اش را ببینند. شاید برای فرزندان و شاید نسل های آینده. مهم اشک شوق انسان ها ست هنگامی که تحقق رویاهای بزرگ انسانیت را می بینند. رویایی دارم... رویاهایی... بدون اینکه بتوانم میان کوچک و بزرگیشان مرزی قایل شوم.وقتی رایج ترین حقوق شهروندی رویا می شوند نمی توان گفت رویاها بزرگ و کوچک دارند. اما انسانیت موجود نشان آن است که تحقق رویاهای متعالی بشریت رویداد پر تکراری ست اگر چه هر بار رویایی جدید زاده می شود و یا رویایی تحقق یافته زدوده. "من رویایی دارم" عنوان سخنرانی معروف "مارتین لوتر کینگ جونیور" (1929-1968) در 1963 است.رهبر جنبش مدنی سیاهپوستان آمریکا. مردی که درپی بازداشت رزا پارکس، زن سیاهپوستی که با بلند نشدن از روی صندلی یک اتوبوس عمومی برای یک سفیدپوست زندانی شد، رهبری جنبش تحریم سیاهپوستان را برعهده گرفت و به عنوان یک فعال مبارزه با تبعیض نژادی در سرتاسر آمریکا شهرت یافت. در 1963 مجله تایمز او را مرد سال آمریکا خواند و در 1964 جوان ترین دریافت کننده جایزه نوبل شد او از نظریه پردازان مبارزات بدون خشونت بود. هنگامی که 100 سال پس از پایان برده داری در آمریکا همچنان سیاهان قربانی تبعیض نژادی و محرومیت بودند لوتر کینگ جنبشی را آغاز کرد که هر چند خودش به چشم ندید اما حدود 50 سال بعد به بار نشست , و اراده و عظمت روح و رویای یک ملت سیاهپوستی که زمانی از نشستن در اتوبوس سفیدپوستان محروم بود را بر کاخ ریاست جمهوریشان پذیرفت. این سخنرانی که در مقابل بنای یادبود آبراهام لینکلن در حضور هزاران نفر از مخالفان تبعیض نژادی انجام شد از معروف ترین سخنرانی های تاریخ آمریکاست. و از زبان انسانی بزرگ نه تنها رویای سیاهپوستان امریکا که رویای همه انسان هایی که هرکدام به نوعی قربانی نابرابری ها و تبعیض هستند فریاد زده می شود. لوتر کینگ 5 سال بعد در شهر ممفیس ایالت تنسی ترور شد. نمی دانم اشکی که در گوشه چشم یک سیاهپوست و از طرفداران مارتین لوترکینگ سرازیر شده هنگامی که بعد از گذشت بیش از نیم قرن از ترور لوتر کینگ تحقق رویای او و میلیونها انسان دیگر را می بیند اشک شوق است یا چیزی دیگر. در این چشم علاوه بر شوق غم نیز می توان دید ، امید و حسرت و ... متن کامل سخنرانی مارتین لوترکینگ جونیور خوشحالم که امروز در گردهماییای حضور دارم که در تاریخ کشور ما به عنوان بزرگترین حرکت آزادیخواهانه ثبت خواهد شد. یک قرن پیش، یک آمریکایی بزرگ که اینک سایه خود را به گونهای نمادین بر سر ما گسترانیدهاست، اعلامیه آزادی بردگان را امضا کرد. این فرمان سرنوشت ساز نوری از امید بر دل میلیونها برده سیاهی تاباند که در آتش بیعدالتیهای یاسآور میسوختند. فرمان فوق برای آنان همچون سپیده دمی سرورانگیز بود که پایان شب دیرپای اسارت را نوید میداد. اما سیاه پس از گذشت یکصد سال، هنوز آزاد نیست. زندگی «سیاه» هنوز پس از گذشت یکصد سال، به طرزی غم انگیز در غل و زنجیر جدایی نژادی و تبعیض تباه میشود. پس از گذشت یکصد سال و در میان این اقیانوس عظیم تنعم مادی، سیاه همچنان در جزیره متروک فقر زندگی میکند. پس از گذشت یکصد سال، سیاه هنوز در گوشه و کنار جامعه آمریکایی مرارت میکشد و خود را در وطنش غریب مییابد. آری اینچنین است که ما امروز، اینجا گرد آمدهایم تا این موقعیت شرم آور را برملا سازیم. به تعبیری ما به پایتخت کشور خود آمدهایم تا طلبی را وصول کنیم. زمانی که معماران جمهوری ما، عبارات متعالی قانون اساسی و اعلامیه استقلال را تقریر میکردند، بر ضمانت نامهای صحه گذاشتند که هر آمریکایی وارث آن بود. این مکتوب تعهدی بود بر این امر که همه انسانها —آری همه انسانها، چه سیاه و چه سفید— از حقوق ضروری حیات و آزادی بهرهمند خواهند بود و خواهند توانست به دنبال سعادت خود باشند. امروز روشن است که آمریکا، در عمل به این تعهدنامه تا جایی که به رنگ پوست شهروندانش مربوط است کوتاهی کردهاست. آمریکا به جای این که حرمت این وظیفه مقدس را پاس بدارد، قبض بیارزشی به دست سیاهان داده است؛ که وقتی برای وصول نقدینه به صندوقی ارسال میشود بر روی آن مینویسند: «عدم کفایت موجودی». اما ما باور نداریم که انبان عدالت تهی باشد: باور نمیکنیم که در صندوقچه فرصتهای یک کشور سرمایهای نباشد و بنابراین آمدهایم تا طلب خود را وصول کنیم. طلبی که با نقد شدنش درهای آزادی و عدالت به روی ما گشوده خواهد شد. ما همچنین به این مکان مبارک آمدهایم تا به آمریکا متذکر شویم که وقت بسی تنگ است. آمدهایم تا اعلام کنیم که اینک زمان سرگرم شدن به ظاهرسازیهای دلسردکننده نیست، دوره تجویز داروی ملال آور و اصلاحات تدریجی سرآمدهاست. آمدهایم تا بگوییم که حال موقع تحقق دموکراسی است. زمان، زمان از تاریکی درآمدن است، از دره تفکیک نژادی گذرکردن است، راه روشن و اصلی عدالت را پیمودن است. آری اکنون، نوبت جابه جا شدن و حرکت ملت ما، از ریگزار لغزان بیعدالتی نژادی به کوه استوار برادری است. وقت آن است تا عدالت برای همه فرزندان خدا محقق شود. تقدیری شوم در انتظار این ملت خواهد بود اگر، اضطرار زمانه درک نشود. زمستان دیجور و سرد نارضایتی بر حق سیاه تمام نخواهد شد تا زمانی که بهار خجسته و روح بخش آزادی و برابری خنده نزند. یک هزار و نهصد و شصت و سه فرجام کار نیست، آغاز راه است. کسانی را دیدهام که امیدوارانه خیال میکنند که سیاه با بیرون ریختن ناگزیر خشم خود و بیان آنچه در دل دارد آرام خواهد گرفت. اما این افراد، حتی اگر امور در کشور به روال معمول خود بازگردد سرانجام با ضربهای ناگهانی از خواب غفلت بیدار خواهند شد چرا که تا حقوق شهروندی سیاه به او اعطا نشود آمریکا روی فراغت و آرامش را به خود نخواهد دید. گردبادهای تمرد تا زمانی که صبح روشن عدالت طلوع نکرده بنیادهای کشور ما را خواهد لرزاند. اما موضوعی هست که میباید آن را با مردمم که در این هوای گرم و در این درگاه عدالت ایستادهاند در میان گذارم. سخن من این است که در فرایند نائل شدن به منزلت برحق خود نباید دست به اعمال نادرستی بزنیم که ما را گناهکار سازد. عطش ما به آزادی نباید با نوشیدن جام بیزاری و نفرت سیراب شود. شیوه و عزم بلند ما در مبارزه میبایست تا ابد، مبتنی بر کرامت و اصول باشد. ما نباید اجازه دهیم تا اعتراض سازنده ما به خشونت فیزیکی انحطاط پیدا کند، باید که از نو به بلندیهای شکوهمندی صعود کنیم که محل تلاقی نیروی مادی و نیروی دل است. خشونت حیرتانگیزی که اخیراً اجتماع سیاهان را به کام خود کشیدهاست نباید ما را نسبت به همه سفیدان بدگمان کند. از آن که بسیاری از برادران سفید ما، چنانچه امروز حضورشان در اینجا این نکته را به اثبات میرساند نشان دادهاند که سرنوشتشان به سرنوشت ما گره خوردهاست. آنها به اینجا آمدهاند تا بگویند که آزادیشان با آزادی ما پیوند دارد، ما نمیتوانیم راه را به تنهایی طی کنیم. با قدم گذاشتن در راه نیز باید میثاق ببندیم که همواره به جلو گام برداریم. ما نمیتوانیم به عقب بازگردیم. کسانی این سئوال را از هواخواهان حقوق مدنی میپرسند که «شما کی آرام خواهید گرفت؟» پاسخ این است که ما تا زمانی که سیاه قربانی واهمههای مکنون سبعیت پلیسی است هرگز آرام نخواهیم گرفت. ما هرگز نمیتوانیم آرام بگیریم، زمانی که تنهای ما، فرسوده و خسته از سفر، نمیتوانند در منزلگاههای بین راه و هتلهای شهرها، مسکنی بیابند. ما هرگز نمیتوانیم آرام بگیریم زمانی که جابه جایی اصلی سیاه در حرکت او از زاغهای کوچک به زاغهای بزرگ تر خلاصه میشود. ما هرگز نمیتوانیم آرام بگیریم زمانی که کودکانمان را میبینیم که از خویشی خویش تهی میشوند و عزت نفس خود را از کف میدهند، هنگامیکه با این نوشته مواجه میشوند: «فقط برای سفیدان». ما هرگز نمیتوانیم آرام بگیریم زمانی که سیاهی در می سی سی پی نمیتواند رای دهد و سیاهی دیگر در نیویورک بر این باور است که چیزی برای رای دادن ندارد. نه، نه ما آرام نیستیم و آرام نخواهیم گرفت تا آن زمان که عدالت همچون آبشاری فرو ریزد و انصاف همچون رودی عظیم سرازیر شود. این را نیز میدانم که برخی از شما از معرکه مصائب و رنجها به اینجا آمدهاید. برخی از شما به تازگی از زندان رها شدهاید. برخی از شما از مناطقی آمدهاید که جست و جوی آزادی در آنجا شما را با آتش بغض و عداوت و امواج سرکش سبعیت پلیسی مواجه کرده و این همه شما را مغموم و مبهوت ساختهاست. اما این را نیز میدانم که این رنجهای سازنده شما را کاردیده کردهاست. با ایمان به این که این رنجهای نابحق رستگاری بخش است به تلاش خود ادامه دهید. به میسی سی پی بازگردید. به آلاباما، به کارولینای جنوبی، به جورجیا، به لوییزیانا، به حلبیآبادها و زاغههای شهرهای شمالی و بدانید که این وضع میتواند به طریقی تغییر کند و تغییر نیز خواهد کرد. نگذارید در چاه نومیدی و یاس سقوط کنیم. به شما میگویم امروز کهای دوستان من، درست است که ما را امروز و فردا مشکلاتی است اما من نیز رویایی دارم. من رویایی دارم که عمیقاً ریشه در رویای آمریکایی دارد. من رویایی دارم که در آن روزی این ملت به پا میایستد و زندگی را با معنای حقیقی این اصل اعتقادیاش آغاز میکند: «ما این حقیقت را بدیهی میشماریم که همه انسانها برابر خلق شدهاند.» من رویایی دارم که در آن روزی بر تپههای گلگون جورجیا، فرزندگان بردگان پیشین، میتوانند در کنار بردهداران پیشین دور یک میز که میز برادری است بنشینند. من رویایی دارم که در آن روزی ایالت می سی سی پی که اینک در آتش بیعدالتی و سرکوب شعلهور است به بهشت آزادی و عدالت تبدیل میشود. من رویایی دارم که در آن روزی چهار فرزند من، در کشوری خواهند زیست که در آن نه برمبنای رنگ پوستشان که براساس منش و شخصیت شان داوری خواهند شد. من امروز رویایی دارم. من رویایی دارم که در آن روزی در آن پایین در آلاباما با آن نژادپرستان شریرش، با آن فرماندارش که واژههایی چون آشتی و الغای تبعیض به سختی از زبان او شنیده میشود، آری آنجا در آلاباما در یک روز واقعی، پسران و دختران کوچک سیاه میتوانند دستان کوچک همسالان سفید خود را بگیرند و آنها را همچون دستان خواهران و برادران خود بفشارند. من امروز رویایی دارم. من رویایی دارم که در آن روزی هر مغاکی بلندی میگیرد، هر کپه انباشتهای کوتاه میشود، زمینهای ناهموار صاف میشوند، راههای کج راست میشوند، عظمت پروردگار آشکار میشود و همه انسانها او را در کنار خود مییابند. این امید ما است، با این ایمان است که من به جنوب بازمیگردم. با این ایمان است که ما خواهیم توانست از دل کوه نومیدی و یاس جواهر امید را برون آوریم. با این ایمان است که ما قادر خواهیم شد ناهمخوانیهای ملال آور ملت خود را به همخونی دل انگیز برادری تبدیل کنیم. با این ایمان است که ما میتوانیم با یکدیگر کار کنیم، به همراه هم دعا کنیم، به اتفاق هم مبارزه کنیم، با هم به زندان برویم، در کنار هم از آزادی دفاع کنیم و بدانیم که روزی آزاد خواهیم شد. و آن روز، روزی است که در آن همه فرزندان خدا، قادر خواهند بود این آواز را با معنایی جدید بخوانند: «تراست کشور من خدایا می خوانم این سرود را تراست این سرزمین محبوب این دیار آزادی خاکی که در آن آرمیدند پدرانمان و سرافراز شدند زائران بگذار که در آن از هر کوهی طنین دراندازد صدای آزادی» و اگر آمریکا میخواهد کشوری بزرگ باشد باید این امر در آن تحقق یابد. پس بگذار که از تپههای عظیم نیوهمپشر، از کوههای پرصلابت نیویورک و از ارتفاعات بلند الگینی در پنسیلوانیا، صدای آزادی طنین دراندازد. بگذار که از صخرههای برف گرفته کلرادو و از شیبهای چشمنواز کالیفرنیا صدای آزادی به گوش آید. نه فقط از آنها که بگذار صدای آزادی از کوه استون در جورجیا و کوه لوک اوت در تنسی به گوش رسد. بگذار که از هر تپه و کپه خاکی در میسی سی پی این صدا به گوش رسد. بگذار که صدای آزادی از دامنه هر کوهی شنیده شود. و زمانی که این اتفاق افتاد، زمانی که ما گذاشتیم تا آزادی طنین دراندازد، زمانی که ما مجاز شمردیم تا از هر آبادی و روستایی —و از هر ایالت و شهری— صدای آزادی شنیده شود آنگاه ما روزی را محقق کردهایم که در آن همه فرزندان خدا، اعم از سیاه و سفید، یهودی و مسیحی، پروتستان و کاتولیک خواهند توانست دستها را به یکدیگر گره زنند و آن آواز قدیمی و مذهبی سیاهان را سردهند که: «اینک آزاد! اینک آزاد! خدایا سپاس ای قادر متعادل ما عاقبت آزادیم». این سخنرانی را با صدای لوتر کینگ دانلود کنید و بشنوید تصویر این سخنرانی را ببینید و دانلود کنید با سپاس از:
"چه کسی کفن را
مچاله میکند؟ آنچه میگویند راست نیست. این جا خواهان ِ دیدار مردانی
هستم که آوازی سخت دارند. خواستار ِ دیدار آنانم من،
این جا، رو در روی سنگ،
"لورکا" چقدر امروز بسیاری از شعر ها و نوشته هایی را که مدت ها فقط می
خواندم، ملموسند.و چقدر رویدادهای همگون در طول تاریخ پرتکرار. دوستی می گفت از منظری اگر در هفت قرن بعد از حافظ ما با بسیاری از
شعرهایش احساس نزدیکی می کنیم به دلیل مشابه بودن شخصیت ها، رویدادها و دغدغه های
زمان ما و حافظ است.می توان از این هم فراتر رفت و در میان دیگر ملل نیز همین مشابهت
را یافت. فقط نام ها عوض شده اند. امروز آغاز پاییز است.سال هاست، قبل از شروع پاییز بیتابی من آغاز می
شود. با غروبهایی که بیش از تابستان رنگ پاییز دارند و بادهایی که بیش از شرجی
تابستان بوی خزان.اینجا آنطور که تصورم از پاییز انتظار دارد روی زمین از برگ های
خزان کرده پوشیده نمی شود، تابستان همیشه هست مثل خیلی چیزهای دیگر که در تاریخ
سرزمین من در جای خود نبوده اند مثل خیلی چیزها که همیشه در جایی که نباید هستند و
خیلی چیزها که هیچ وقت در جایی که باید باشند، نیستند.مثل خیلی چیزهای خوب که در
زمانشان لگدمال می شوند و سال ها و شاید قرنها بعد بر سر میدان ها مجسمه، و مجسمه
هایی که سال ها بعد فرو می افتند.مثل حافظ و سهروردی و خیام و ... که در میان
مردگان مردمشان نیز جایی نداشتند و امروز دیگرگونه اند. اما اکنون به یمن آگاهی و ارتباط اعجاب انگیز انسان ها که زاده ی
اندیشه ی شگرف بشر است بزرگ ها بزرگیشان آشکار است و پست ها پلیدیشان در صفحه های
کامپیوتر ها و موبایل ها دست به دست می شود. شاید خداوند بدین گونه ستاریت خود را
از پلیدی ها برداشته است. و لطف خود را بر ارزش ها آشکارتر نموده. شاید که می
خواهد چیزهای بیشتری در جای شایسته ی خود باشند.کافیست به پیرامون خود نگاه کنیم.
من خاطرم خونین است. یاد کسانی که جایشان خالیست آزارم می دهد مثل یاد (بر روی نام کلیک کنید) محمد مختاری که
مانند وزن همه ی دنیا بر شانه ی این فلات نشسته است. "واگویه"ی ایشان را
تقدیمتان می کنم بی هیچ توضیح دیگر، که خودش چیزی را برای گفتن از قلم نینداخته
است. "واگویه" این حنجره مقاومتی معین دارد و گاه چون اکنون
هوار می کشد و چنگ می زند در زبان عریان و متورم می شود تارهاش و می ترکد و می
پاشد بر این آینه که بند بند انگشتانمان در شکستنش سهیم بوده است. تکه تکه ی دیدار، در تکه های عصب ، در تکه
های غریو، در تکه های تاریک ، در تراشه های پراکنده در شکاف اعماق: آن گل که پرچم هایش را در باد افشانده است و
کاسبرگش چون دهانی افشان ، به واژه های پریشان گلبرگ هایش را می پراکند. و این ستاره ها و صندلی های معلق که با اشاره
ی شمشیر های کهنه ، هنوز تاب می خورند. و دارها که بر اقیانوس روانند ، و خاک که ذات
خود را بر باد یافته است ، و ما که مانده ایم و همین جا مانده ایم و همین جا می
مانیم و سرهامان روی صندلی ها تاب می آورد و گیسوانمان آتشی در اقیانوس می زند که
در ﺗﻸﻟﺆﺵ اعماق زمین بدرخشد، بدرخشد در خواب ، بدرخشد در بیداری ،بدرخشد در وهم ،
بدرخشد در ضمیری که نمی تواند ندرخشد ، همچنان که می درخشد آن روشنای بلند که روان
است ، روان بوده است ، روان خواهد بود. شعری که چکه چکه فرو باریده است ، فرو می
بارد و آب ها و طوفان ها را برانگیخته است و بر می انگیزد و آب ها و طوفان ها را
آرام کرده است و آرام می کند و ما که گیسو گیسو به راه افتاده ایم و به راه می
افتیم و زندان ها که به راه افتاده اند و به راه می افتند و دارها که به راه
افتاده اند و به راه می افتند و ویرانه ها و آبادی ها که به راه می افتند و چکه ها
که دوباره بخار شده ست و چکه ها که دوباره فرو باریده است و می بارد ، و می بارد
تا این نیمه از صراحت خود، در ایمان شقه شقه بنگرد و تکه های ناصافش را به هم
بچسباند که تنظیم این شکستگی تمام عمر وقت گرفته ست و سایه روشن شک و یقین و ابهام
و وضوحش ، توان بردباری را فرسوده است. اما چرا به وحشت باید افتاد ؟ که در این
بازجست شاید جای انگشتان خویش یا نیاکان یا حتا فرزندانمان را در زنگار آینه پیدا
کنیم. دنیا از این بیان مقطع یا مسلسل آسیبی نمی
بیند و از ناموزونی اش نیز طنین موزون شاعران بر هم نمی خورد. این خط آشنا در عین آسانی دشوار است ، زیرا
که خط خویشتن است و لب به واژه هایی می گشاید که عشق در ﺗﺄمل برای خویش پیش از
آنکه تنظیمشان کرده باشد ، تعبیرشان کرده است. پس بنویس ؛ آنچه اکنون می گذرد در ﺷﺄن کیست و
آنچه از این معنا باز می یابیم شایسته ی کدام الفاظ است؟ بنویس روی خاک به اندازه ستاره ،گام هایی روان
بوده است و همچنان روان است و این زمین به گام های فرومانده نیز می اندیشد و
اندیشیده است و حافظه اش همچنان می انبارد و می انبارد و خطی می شود و در فرصت
شهاب که سنگ از ستاره های فرو ریخته به نجوا می افتد با سنگ یا استخوان که فرو می
رود در خاک ، و ذره ذره حکایت را باز می گوید. بنویس اکنون کجاست ، رویامان کجاست ؟ کجاست
بند بند استخوان هامان کجاست؟ کجاست حرف های گمشده که می خواست گوش دنیا را کر کند
؟ بنویس آزادی رویای ساده ای است که خاک ، هر
شب در اعماق ناپیدایش فرو می رود و صبح از حواشی پیدایش بر می آید و این زبان اگر
چه به تلفظش عادت نکرده است ، صدای هجی کردنش را آن سوی سکوت شنیده است. بنویس عشق اسم شبی است هنوز ، که ما را در ورطه
های دنیا حق حضور داده است و سایه هامان را از دیوارهای کهنه گذرانده است ، و می
گذراند اگر چه بوی کهنگی اکنون مشاممان را بیازارد و از چهار جانب ، خو گیریم و
اخت شویم و شک کنیم و شک و یقین بیامیزند و میخکوبمان کنند و بر آشوبیم و باز
بنویسیم ، که ما همچنان می نویسیم ، که ما همچنان در اینجا ماندیم، مثل درخت که
مانده است ، مثل گرسنگی که اینجا مانده است و مثل سنگ ها که مانده اند و مثل درد
که مانده است و مثل خاک که مانده است و مثل شب که هنوز مثل روز مانده است و مثل
ساعت و نبض و خاموشی ، مثل شعر و فراموشی ، مثل وهن و مثل دوست داشتن ، مثل پرنده
، مثل فقر، مثل شک مثل یقین مثل آتش مثل فکر مثل برق مثل تنهایی مثل فن مثل شبنم
مثل خشونت مثل دانایی مثل نسبیت مثل ترس مثل تهور مثل قتل مثل سلول مثل میکرب مثل
آرزو مثل عدم حتمیت مثل آزادی و مثل استبداد و مثل هر چیزی که از ما نشانه ای دارد
و ما از آن نشانه ای داریم. ما شاهد شعارها و شعر های خویشتنیم و شاهد
یقین و تردید خویشتنیم و شاهد فساد و رشد خویشتنیم و با همین شعاع که آسان می
نماید ، قوس دوام را تا اینجا پیموده ایم و دایره هر دم بزرگتر شده است تا ذره ذره
ی خویشتن را گرد آوریم و باز به پا شود و باز گرد آوریم وباز حنجره به حنجره
بخوانیم و خاموش شویم و باز بخوانیم و لحظه به لحظه رویامان را بنویسیم و خط زنند
و باز بنویسیم و باز خط زنیم و باز بخوانیم و باز بنویسیم و باز خط زنند و باز حرف
به حرف بنویسیم و باز بنویسیم و باز . . .
سلام ؛ زماني كه فكر ايجاد وبلاگي شخصي به ذهنم خطور كرد دوست تر داشتم كه به طور خاص به ادبيات و در كنار آن بازتاب شعر امروز كازرون بپردازم.از آن روز بيش از يك سال مي گذرد در طول اين مدت رويدادهايي باعث مي شد كه به اين نكته نيز فكر كنم كه مگر مي شود به ادبيات پرداخت اما از گوشه و كنارش موضوعي ديگر هجوم نياورد و خود را همراه نكند .مطالبي كه هر كدام به گونه اي به اين جامعه و آنچه درون آن است مربوط مي شود.بر اين اساس اگر چه محوريت آن را مي خواهم ادبيات و هنر بدانم. پس "وزن دنيا" را براي نوشتن ساخته ام و هر چه از گلوي قلم بتراود. تا آنجا كه در بضاعت خود مي بينم. روزگار غريبي ست.براي همه ي ما،براي خواهران و برادرام.بايد باور كنيم كه سخت ترين رياضت تمرين آزاديست و اين يك دوره ي ناگذير است براي همه ي ملت ها.و آنها كه امروز از آن بهره مند شده اند بدون شك اين دوره را سپري كرده اند.و رسيدن به آن نيز جبري است براي تاريخ و اختياري براي ملت ها.اين روز ها عظمت انسان ها را باور كرده ام. هميشه آغاز مردادماه، سالروز درگذشت شاملوي بزرگ، لمس نزديك تر شعرهايش را به يادم مي آورد و امسال بيشتر از هر سال.اينقدر ملموس كه گويي همين ديروز و امروز سروده شده اند.نمي دانستم از ميان انبوهي از اين شعرها كدامشان را با اين نوشته همراه كنم.هر چند كه از اين گونه كه اين بار مي آورم بسيار است شايد زيباتر و نزديك تر اما شخصن با شنيدن اين شعر و خاطرات اين روزها گريستم براي نداها و سهراب ها و ... اشک رازی ست "زنده ياد احمد شاملو"
نون والقلم و ما یسطرون
|